مشهد  چاپ
تاریخ : دوشنبه 7 مرداد 1387

  سلام
  الان دارم از مشهدالرضا این پست رو می‌زنم. آره دیگه! هتل‌هایی که می‌ریم باکلاسه و اینترنت داره! اون هم از نوع پرسرعتش!

  منو باش فکر میکردم اگه نباشم کلی همه دلشون برام تنگ می‌شه! اما زهی خیال باطل!

  دریغ از یک کامنت! اما من حالم خوبه و همه چیز امن و امانه! تو این مدت هم که نبودم سرم یه مقدار شلوغ بود...

  اصرار نکنید نمی‌گم.... حالا ... باشه بیشتر اصرار کنید شاید بگم.انشاء الله از مشهد که برگردم ُ خیلی منسجم ، گفتم انشاء الله! این دوتا وبلاگ رو آپلود می‌کنم.

  فعلا...

ملتمس دعا

هنوز هستم...  چاپ
تاریخ : دوشنبه 17 تیر 1387

سلام...

هنوز هستم...جایی نرفتمِ فقط مدتی است سرم شلوغ شدهِ کمی هم بی حوصله شده‌ام...
نمی دانم چه بلایی به سرم آمده...

برایم دعا کنید......

سلام محبوبه جان!  چاپ
تاریخ : جمعه 24 خرداد 1387

بازم سلام محبوبه خانم!
  نمی دونم امروز اومدی یانه... مجلس ختم پدرت... شنیدم همسایه هم شدین ... تو زیر، پدرت هم روی تو...  دیگه تنها نیستی! بازم با بابات هم خونه شدی! اما این بار تو اول رفتی ... شاید هم زودتر رفتی تا خونه جدید رو برای پدرت آماده کنی...!

  امروز رفتم ...
 دقیقا همون مسجد ...
 دقیقا ۹ ماه و ۱۳روز پیش... ۱۱شهریور۱۳۸۶ تا امروز :  ۲۴ خرداد ۱۳۸۷.

 نمی دونم پدرت تو این مدت چی کشید ... فکر نمی‌کنم هیچ وقت گمان می‌کرد دختر یکی یه دونه‌اش، زودتر از او ،‌... .

 نمی دونم... محبوبه جان! حکمتش چیست؟!؟پدرت که آمد پیشت... مواظب مادرت باش...خیلی شکسته شده ... از خدا بخواه که صبرش دهد...

  برای ما هم دعاکن...خیلی زیاد... دلم برایت تنگ‌شده ...هنوز هم هر وقت ، حرفت که به‌میان می‌آید ، اشک در چشمانمان حلقه می‌زند...

  هنوز هر وقت می‌گویم محبوبه ، نمی‌تونم ادامه اش بگم ... خدا بیامرزدش...

  هنوز هم رفتنت را باور نمی‌کنم... خیلی از بچه‌ها ، هنوز باور نکرده‌اند...